راز رسیدن . . .

درخت انار عاشق شد،گل داد،سرخ سرخ.
گلها انار شد،داغ داغ.هر اناری هزارتا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند،دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود .دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید...
خدا گفت:
"راز رسیدن فقط همین بود.

کافی است انار دلت ترک بخورد."

اگر عشق نبود

گر عشق نبود ، به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم ؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم ؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم ؟
آری ، بی گمان پیش از اینها مرده بودیم ، اگر عشق نبود

بارونه ، بارون



 بارونه ، بارون / می بارم با اون

 میزنم بیرون / می  روم آسون

 خالی شد دستم / از خودم خستم

 تقصیر من بود / دل به تو بستم

 صورت خیست /نمیره از روم

 می میرم بی اون/ اون میره آروم

 بارونه ، بارون/ می خونم از جون

 قصه ی تلخی / از غم مجنون

 بارونه، بارون/ ازتو چه پنهون

 قسم به اخماش / می میرم بی اون

 کاری کن بانو/ تا که برگردم

 نشکن دلم رو/ من آخه مردم